انشای ۲۰ ( آموزش انشا نویسی)

با کمک اساتید فن و معلمان مجرب نوشتن انشای ۲۰را بیاموزیم
چهارشنبه 24 آبان‌ماه سال 1396

انشای توصیفی نمونه. ارسالی از قم . اتوبوس شلوغ

سم الله الرحمن الرحیم
مهدیا امدنت دیر شده          به خدا عاشق تو پیر شده
بسمه تعالی
ما مردم ایران با اینکه همیشه با یکدیگر همبستگی و اتحاد داشته ایم, اما گاهی وقت ها خودمان را چنان غرق در مشکلات و تجمل گرایی و اهداف پوچ میکنیم که دیگر یادمان میرود ما همه ملت یک کشوریم و در یک خاک متولد شده ایم.بطوری که فقط به فکر خودمانیم و بی تفاوت از کنار مشکلات دیگران وحتی اقوام و خویشاوندان خود میگذریم .تنها به فکر اینیم که خودمان به هدف و مقصدمان برسیم.این امر موجب شده است تا بدون رعایت حال دیگران و شتاب زده به انجام کارهایمان بپردازیم.همچنین برایمان پیشرفت کردن یا نکردن کشورمان مهم نیست.این بی تفاوتی ها بزودی و در آینده ای نه چندان دور,به معضل جدی از جمله ترافیک ,آلودگی هوا و هرج و مرج تبدیل خواهند شد.
یکی از این معضلات ,شلوغی اتوبوس ها میباشد    هرچند کوچک است ولی شاید اثر مخربی در افکارو اعصاب مردم داشته باشد.دراین انشا قصد دارم یک اتوبوس شلوغ را با اتفاق های درونش به قلم آورم تا شاید انگیزه ای برای شما و همچنین خودم ایجاد شود که کمی هم با افکاری روشن به فکر فردای ایران زمین ,باشیم وآن را با شروع تغییر دادن خود واطرافیانمان ,تغییر دهیم.
درایستگاه دوم خط میدان نبوت به میدان شهید مطهری سوار اتوبوس زرد رنگی شدم.اتوبوس نسبتا خلوت بود.بطور تخمینی حدود15نفر سوار شده بودند.جای تعجب داشت که اتوبوس در ایستگاه اول این همه مسافر داشته باشد.
درایستگاه بعدی اتوبوس خلوت تر شد.تقریبا بجز صدای ماشین صدای دیگری نبود.در ایستگاه بعدی برخلاف ایستگاه قبلی اتوبوس مسافران زیادی سوار کرد.طرف خانم ها تقریبا پر بود.این را از همهمه شان فهمیدم ,فکر دیگری نکنید.با اینکه اتوبوس به طور کامل پر نشده بود ولی تحمل سرو صدا طاقت فرسا شد.
از طرفی صدای کودک خرد سالی به گوش میرسید که گریه میکرد.ازطرفی دیگر یک پیر مرد حدود 60 ساله با صدای بلند با تلفن همراه صحبت میکرد وهر ازگاهی با صدای بلند میخندید.در ایستگاه بعدی هیچ کس پیاده نشد اما عوضش دو اکیپ (گروه)سوار شدند.اولی که سه طلبه ی جوان بودند.با تمام عالمیشان خیلی بی ملاحضه بودند و در اتوبوس مباحثه میکردند.اکیپ دوم هم چند خانم بودند که با صدای بلند با یکدیگر صحبت میکردند.همراه آنان هم یک دختر بچه ی کوچک بود که بعد از راه افتادن اتوبوس ,همه را با صدای ناله اش اذیت میکرد.اتوبوس دیگر پر بودوجایی برای نشستن نداشت.اما با این حال در هر ایستگاه مسافرانی سوار میشدند.
دوست عزیزم عباس در انشای خود حرف خوبی زد که هیچ کس حاضر نبود تارسیدن اتوبوس بعدی صبر کند.باخود میگفتم دلیل این بیصبری چیست؟چرا مردم ما اینقدر بیصبر شده اند؟ بگذریم ...!پرداختن به این موضوع خود سرچشمه ی چند انشاست... .
و اما وضیعت کلی اتوبوس که واقعا مضخرف بود.از استفاده ی این کلمه عذر میخواهم.هوای داخل اتوبوس بسیار گرم بود,با اینکه پنجره های باز بود اما باز هم پاسخگو نبود.همه بدون توجه به حقوق شهروندان ,بصورت یکنواخت صحبت میکردند.ازدحام جمعیت هم چنان بود که اگر کسی میخواست پیاده شود باید خودش را از یک ایستگاه قبل تر آماده میکرد.دراکثر مواقع هم اتوبوس از ایستگاه مورد نظر مسافران رد میشد.
این ازدحام جمعیت خطراتی نیز بدنبال داشت.سقوط از اتوبوس ,ماندن اعضای بدن لای درو زمین خوردن کودکان و سالمندان هنگام پیاده شدن از جمله این خطرات بود. بالاخره به ایستگاه مقصد رسیدیم.اینکه ایستگاه آخر بود ومجبور نبودم از بین مردم به سختی عبور کنم جای خوشحالی داشت.
دوستان عزیزم,هدف از انتخاب این موضوع این بود که کمی به فکر یکدیگر باشیم,نه تنها در این زمینه بلکه درتمام زمینه های اجتماعی هوای یکدیگر راداشته باشیم تا میهن عزیزمان ساخته شود...!
والسلام علیکم ورحمة الله وبرکاته

محمد رضا مسیب زاده دانش آموز دبیرستان دوره اول شهیدباهنر2 قم
نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چهارشنبه 24 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 06:18 ب.ظ
+ علی
خیلی خوب بود.از وبلاگ خوبتون متشکرم
امتیاز: 0 0