X
تبلیغات
رایتل

نمونه داستان: حکایت پارسیان ازداستان راستان


(55) کرامات آسیاب روزى شیخ ابوسعید با جمعى از دوستان و یاران خود به در آسیابى رسیدند . شیخ اسب خود را بازداشت و ساعتى توقف کرد. پس خطاب به یاران گفت : همراهان !مانند این آسیاب باشید که درشت (گندم ) مى ستاند و نرم (آرد) باز مى دهد و گرد خود طواف مى کند تا آنچه سزاوار نیست ، از خود براند . (56) پیش بینى وضع آب و هوا همه جا صحبت از پیش بینى منجمان بود که امسال هوا چگونه خواهد بود و کشت و زرع به چسان و باغ ها چه اندازه میوه خواهند داد و راه ها آیا امن هستند یا نه ... شیخ ابوسعید روزى بر منبر رفت و گفت : سخن منجمان را شنیدید و درباره سال آینده ، چنین و چنان گفتید . اکنون بشنوید تا من اوضاع سال آینده را برایتان پیش بینى کنم و یقین بدانید که پیش بینى من درست تر از همه باشد و هیچ خطا نکنم . مردم ، یک صدا گفتند که بگو . گفت : سال آینده چنان خواهد بود که خدا مى خواهد؛ چنان که پارسال آنسان بود که خدا مى خواست و هر سال همان گونه است که او مى خواهد؛ نه کم و نه بیش . و صلى الله على محمد و آله اجمعین . این را گفت و از منبر فرود آمد . (57) هر که آن جا نشیند که خواهد ... روزى زنبورى به مورى رسید . او را دید که دانه گندم به خانه مى برد مردمان پاى بر او مى نهادند و او جراحت مى رساندند. زنبور، آن مور را گفت که این چه سختى و مشقت است که تو براى دانه اى بر خود تحمیل مى کنى ؟ براى دانه اى کوچک و بى ارزش ، چندین خوارى و دشوارى مى کشى . بیا تا ببینى که من چگونه آسان مى خورم بى این که مشقتى کشم و رنجى برم . پس مور را به دکان قصابى برد . گوشت ها آویخته بودند . زنبور از هوا درآمد و بر تکه اى گوشت نشست و سیر خورد و پاره اى نیز برگرفت تا ببرد. ناگهان قصاب سر رسید و کاردى بر گوشت زد و زنبور را که بر آن جا نشسته بود، به دو نیم کرد و بینداخت . زنبور بر زمین افتاد . آن مور بر سر زنبور آمد و پایش را گرفت و مى کشید و مى گفت : هر که آن جا نشیند که خواهد، چنانش کشند که نخواهد. (58) آن هم تویى خواجه مظفر از عالمان خراسان بود و اعتقادى به شیخ ابوسعید نداشت . روزى در جمعى گفت : کار ما با شیخ ابوسعید آن چنان است که پیمانه با ارزن . یک دانه ، شیخ ابوسعید باشد و باقى منم . مریدى از مریدان شیخ آن جا حاضر بود . چون سخن خواجه مظفر را شنید، برخاست و پیش شیخ آمد و آنچه از خواجه مظفر شنیده بود، باز گفت . شیخ گفت برو و با خواجه مظفر بگوى که آن یک دانه هم تویى ، ما هیچ چیز نیستیم . (59) دنیا، چندان هم بد نیست آورده اند که مدتى شیخ ابوسعید و یارانش ، سخت فقیر شدند و وام بسیار بر گردن داشتند . شیخ به اصحاب گفت : آماده شوید که به نیشابور رویم تا در آن جا ابوالفضل فراتى ، وام ما را بگزارد . چون خبر به ابوالفضل رسید، به استقبال شیخ و یارانش شتافت و سه روز تمام در خانه خود، از آنان پذیرایى کرد . روز چهارم ، پیش از آن که ابوسعید، چیزى بگوید یا اشاره اى کند، پانصد دینار به وى داد تا قرض خود بدهد. دویست دینار دیگر نیز افزود تا در راه ، زاد و توشه داشته باشند. ابوسعید به ابوالفضل فراتى گفت : تو را چه دعایى کنم ؟ گفت : خود دانى . شیخ گفت : خواهى که از خدا بخواهم که دنیا را از تو بگیرد تا بدان مشغول نشوى ؟ فراتى گفت : نه یا شیخ ؛ زیرا اگر من را مال نبود، تو بدین جا نمى آمدى و نمى آسودى و وام خود نمى گزاردى . شیخ گفت : خدایا!او را به دنیا باز مگذار و دنیا را زاد راه او گردان نه وبال او . (60) ایثار، دم مرگ حذیفه عدوى از اصحاب رسول الله (ص ) گوید که در جنگ تبوک ، گروه بسیارى از مسلمانان شهید شدند . من آب برگرفتم و پسر عموى خویش را مى جستم . وى را در حالى یافتم که جز نفسى براى او باقى نمانده بود. گفتم : آب خواهى ؟ گفت : خواهم . در همان حال یکى دیگر گفت : آه از تشنگى . پسرعمویم به او اشارت کرد؛ یعنى آب را نزد او ببر . آن جا بردم . هنوز آب را به لب هاى او نرسانده بودم که آهى دیگر شنیدم . صداى هشام بن عاص ‍ بود. او نیز در حال جان دادن بود . آب را به لب هاى هشام نزدیک کردم ؛ همان دم مرد و از آب نتوانست که نوشد . بازگشتم تا آب را به دومى دهم . او را نیز مرده یافتم . به سوى پسرعمویم شتافتم ؛ او نیز جان به حق تسلیم کرده بود . در حیرت شدم از این همه ایثار و کرامت که آنان را بود. (61) پارساى بخیل یحیى پسر زکریاى نبى (ع ) ابلیس را دید، گفت : کیست که وى را دشمن تر دارى ، و کیست که وى را دوست تر مى دارى ؟ ابلیس گفت : پارساى بخیل را دوست تر دارم ، که او جان همى کند و طاعت همى کند، اما بخل وى آن همه باطل گرداند . و فاسق بخشنده را دشمن تر دارم که او خوش همى خورد و خوش زندگى کند، و همى ترسم که خداى تعالى بر وى به سبب سخاوتش ، رحمت کند . و وى را توبه دهد. و یک روز على (ع ) بگریست . گفتند: چرا گریستى ؟ گفت : هفت روز است که هیچ مهمان ، به خود ندیده ام . (62) رسم دنیا انس بن مالک که از اصحاب رسول الله (ص ) است ، گوید: رسول (ص ) را شترى بود که آن را غضبا مى گفتند . از همه شتران تندتر و تیزتر مى دوید و در همه مسابقه ها، از همه شتران ، پیش مى افتاد . روزى ، عربى بیامد و شتر خویش را با عضبا در یک راه ، دوانید. شتر اعرابى ، پیش افتاد و مسابقه را برد . مسلمانان ، اندوهگین شدند. رسول (ص ) فرمود: اندوه مدارید!حق است بر خداى تعالى که هیچ چیز را در دنیا بالا نبرد، مگر آن که روزى وى را به زیر آورد. چنین است رسم سراى درشت گهى پشت زین و گهى زین به پشت (63) سخن چینان ، بخوانند گذشت و در بنى اسرائیل ، قحطى افتاد . مردم چاره اى ندیدند جز آن که به خداى رو آورند و باران از او خواهند . چندین بار نماز باران خواندند و از خدا باران خواستند؛ اما هیچ ابرى در آسمان پدیدار نشد . موسى (ع ) علت را از خداوند پرسید . وحى آمد که اى موسى !در میان شما، سخن چینى است که دعاى شما را باطل مى کند و تا او در میان شما است ، دعایتان را اجابت نکنم . موسى (ع ) گفت : بار خدایا!او را به ما بشناسان تا از میان خویش ، بیرون افکنیم . باز وحى آمد:اى موسى !من دشمن سخن چینى هستم ، آن گاه خود سخن چینى کنم و عیب کس را با تو بگویم !؟ موسى گفت : پس تکلیف چیست ؟ وحى آمد که همه توبه کنند و نمام نباشند . چون همه از سخن چینى توبه کردند، خداوند باران فرستاد . (64) هدیه هاى خنده آور نعیمان انصارى ، مزاح بسیار مى کرد . وى را عادت بود که هرگاه در مدینه میوه تازه اى مى آوردند، آن را گرفته ، نزد رسول الله مى آورد و مى گفت : این هدیه است . آن گاه چون فروشنده ، بهاى میوه اش را مى خواست ، او را نزد رسول الله مى آورد و مى گفت : ایشان ، میوه تو را خوردند . بها از ایشان طلب کن . رسول (ص ) مى خندید و بهاى میوه مى داد . پس به وى مى فرمود: اگر بهاى میوه نمى دهى ، چرا مى آورى ؟ مى گفت : درهم و دینار ندارم ؛ اما نمى خواهم میوه نوبر را کسى پیش از تو خورد . (65) نیک خویان اویس قرنى از کوچه اى مى گذشت و کودکان بر او سنگ مى انداختند . مى گفت : بارى اگر سنگ مى اندازید، سنگ هاى خرد اندازید تا پاى من شکسته نشود که بر پاى ناسالم نماز نمى توانم خواند. کسى ، جوانمردى را دشنام مى داد و با او مى رفت . جوانمرد، خاموش بود . چون به نزدیک قبیله خویش رسید، بایستاد و آن مرد دشنام گوى را گفت : اگر باز دشنامى مانده است ، همین جا بگو که اگر قوم من بشنوند، تو را مى رنجانند . ابراهیم ادهم را کسى زد و سر او شکست . ابراهیم ، او را دعا گفت . او را گفتند: کسى را دعا مى گویى که از او به تو جراحت رسیده است !؟ گفت : از ضربت و ظلم او به من ثواب مى رسد و چون نصیب من از او خیر است ، نخواستم بهره او از من جز نیکى باشد؛ پس دعایش گفتم . (66) خشم ابلیس از على بن الحسین (ع ) روایت کرده اند که غلامش را دوبار آواز داد، اما غلام پاسخ نگفت و حاضر نشد . سوم بار ندا داد و غلام حاضر شد . فرمود: نشنیدى ؟ گفت : شنیدم . گفت : چرا جواب ندادى ؟ گفت : از خوى و خلق نیکوى تو ایمن بودم و نیک مى دانستم که تو مرا نمى رنجانى فرمود: شکر خداى را که بنده من از من ایمن است . و غلامى دیگر بود وى را؛ روزى پاى گوسفندى را بشکست . گفت : چرا کردى ؟ گفت : عمدا کردم تا تو را به خشم آورم . گفت : پس من اکنون کسى را به خشم مى آورم که این (خشمگین کردن دیگران ) را به تو آموخت . یعنى ابلیس را . پس غلام را آزاد کرد در راه خدا . (67) شیر آن است که خود را بشکند یکى را در پیش رسول (ص ) مى گفتند که وى بسیار نیرومند است . گفت : چرا؟ گفتند: با هر که کشتى گیرد، وى را بیفکند و بر همه کس غالب آید . رسول (ص ) گفت : قوى و مردانه آن کس است که بر خشم خود غالب آید، نه آن که کسى را بر زمین بیفکند . سهل دان شیرى که صف ها بشکند شیر آن است که خود را بشکند عبدالله بن مسعود مى گوید: روزى پیامبر (ص ) مالى را قسمت مى کرد . یکى گفت :اى محمد!به انصاف ، قسمت نکردى . رسول (ص ) خشمگین شد و رویش سرخ گشت ؛ اما بیش از این نگفت که خداى رحمت کند برادرم موسى را که وى را بیش از این رنجاندند و او بر همه ، صبر کرد . (68) خوشا به حال هیچ کاره ها عمر، یک روز خواست که بر جنازه اى نماز کند . مردى پا پیش نهاد و نماز میت را او خواند . آن گاه چون دفن کردند، دست بر گور وى نهاد و گفت : خوشا بر تو که نه امیر بودى و نه وزیر و نه سردار و نه خزانه دار و نه بزرگ قوم . آن گاه از چشم ها ناپدید شد و کسى او را ندید . عمر فرمان داد که او را بیابند و نزدش آوردند . هر چه گشتند، نیافتند. گفت : شاید که آن مرد، خضر بوده است . (69) به خدا باید سپرد یک روز، مردى نزد عمر، خلیفه دوم ، آمد، در حالى که کودکى در بغل داشت . عمر گفت : سبحان الله !هرگز کس ندیدم که به کسى ماند، چنین که این کودک به تو ماند . مرد گفت :اى خلیفه !این کودک را عجایب بسیار است . روزى به سفر مى رفتم و مادر این کودک آبستن بود . گفت : مرا با چنین حالى ، تنها مى گذارى و مى روى ؟!گفتم : به خداى سپردم آنچه در شکم دارى . چون از سفر باز آمدم ، مادر وى مرده بود. یک شب با دوستان خود سخن مى گفتیم که آتشى از دور دیدم ؛ گفتم : این چیست ؟ گفتند: این آتش از گور زن تو است . چندین شب ، همین واقعه شگفت را مى دیدم .گفتم : آن زن ، نماز مى خواند و روز مى گرفت ؛ این چه حال است ؟ بر سر گور رفتم و باز کردم تا ببینم که حال چیست . چراغى دیدم نهاده و این کودک بازى مى کرد. آوازى شنیدم که مرا مى گفت : این را به ما سپردى و اکنون بگیر؛ اگر مادرش را نیز مى سپردى ، اینک باز مى گرفتى . (70) عیالوارى یکى عیالوار بود و سخت در رنج . چاره درد خود را در آن دید که نزد صاحب دلى رود و از او خواهد که وى را دعا گوید تا به برکت دعاى او، در زندگانى اش گشایش آید. نزد بشر حافى رفت و گفت :اى بشر!تو مرد خدایى ، مرا دعایى کن که مردى عیالوارم و هیچ چیز در بساط ندارم . بشر گفت : اى مرد!آن هنگام که زن و فرزندان تو از تو نان خواهند و آب خواهند و لباس خواهند و تو از برآوردن حاجات آنان درماندى ، در آن حال تو مرا دعا کن که دعاى تو در آن وقت از دعاى من فاضل تر و به اجابت نزدیک تر است . مگر نه آن که در آن حال ، کشتى دل خویش در دریاى درد و اندوه ، در تلاطم مى بینى و هیچ ساحل نجات پیش رو نمى بینى ؟ هر که در این حال باشد، دعایش به اجابت سزاوارتر است . (71) امیدهاست در اخبار آمده است که یکى از دانشمندان و علماى مذهبى قوم بنى اسرائیل ، مردمان را از رحمت خداى تعالى نومید مى کرد و کار را بر ایشان سخت مى گرفت . هر که نزد او مى رفت تا راهى براى توبه بیابد، او همه راه ها را به روى او مى بست و به وى مى گفت : فقط عذاب را آماده باش . مرد دانشمند مرد . او را در خواب دیدند. گفتند: چگونه اى و خدایت را چگونه یافتى ؟ گفت : هر روز صدایى به من مى گوید: تو را از رحمت خود نومید و محروم مى کنم ، آنسان که در دنیا، بندگانم را از من ناامید کردى . سوى نومیدى مرو، امیدهاست سوى تاریکى مرو، خورشیدهاست (72) بیابانگردان دانشمند بیابانگردى ، رسول (ص ) را گفت : یا رسول الله !حساب خلق که کند فردا؟ گفت : حق تعالى . گفت : این حساب ، خود کند یا به دیگران واگذارد و آنان از بنده حساب کشند؟ رسول (ص ) گفت : خود کند . اعرابى بخندید . رسول (ص ) گفت : بخندیدى اى اعرابى ! گفت : آرى ، که کریم چون دست یابد عفو کند، و چون حساب کشد، سخت نگیرد. رسول (ص ) گفت : راست گفتى ، که هیچ کریم نیست از خداى تعالى کریم تر . پس گفت : این اعرابى ، فقیه است . تو مگو ما را بدان شه بار نیست با کریمان ، کارها دشوار نیست (73) از گرگ ترسیدى ؟ خداى تعالى وحى فرستاد به داود (ع ) که مرا در دل بندگانم ، دوست گردان . گفت : چگونه دوست گردانم ؟ گفت : فضل و نعمت من به یاد ایشان آر که از من جز نیکویى ندیده اند . و وحى فرستاد به یعقوب که دانى چرا یوسف را چندین سال از تو جدا کردم ؟ گفت : نمى دانم . وحى آمد: از آن که گفتى ترسم که گرگ ، وى را بخورد اى یعقوب !چرا از گرگ ترسیدى و به من امید نداشتى ، و از غفلت برادران وى بیندیشیدى و از حفظ من نیندیشیدى . و یکى از پیامبران به قوم خود گفت : اگر شما آنچه من مى دانم ، بدانید، بسیار بگویید و اندک بخندید و به صحرا شوید و دست بر سینه زنید و زارى کنید . پس جبرئیل بیامد و گفت : خداى تعالى مى گوید: چرا بندگان مرا نومید مى کنى از رحمت من ؟ پس آن پیغامبر، بیرون آمد و مردم را امیدهاى نیکو داد از فضل خداى تعالى . (74) شاهران مرگ سلیمان نبى (ع ) را فرزندى بود نیک سیرت و با جمال . در کودکى درگذشت و پدر را در ماتم خود گذاشت . سلیمان سخت رنجور شد و مدتى در غم او مى سوخت . روزى دو مرد نزد او آمدند و گفتند:اى پیامبر خدا!میان ما نزاعى افتاده است . خواهیم که حکم کنى و ظالم را کیفر دهى و مظلوم را غرامت بستانى . سلیمان گفت : نزاع خود بگویید . یکى گفت : من در زمین تخم افکندم تا بروید و برگ و بار دهد. این مرد بیامد و پاى بر آن گذاشت و تخم را تباه کرد. آن دیگر گفت : وى ، بذر در شاهراه افکنده بود و چون از چپ و راست ، راه نبود، من پا بر آن نهادم و گذشتم . سلیمان گفت : تو این قدر نمى دانى که تخم در شاهراه نمى افکنند که از روندگان خالى نیست . همان دم مرد به سلیمان گفت : تو نیز این قدر نمى دانى که آدمى بر شاهراه مرگ است و چندان نگذرد که مرگ بر او پاى خواهد نهاد، که به مرگ پسر جامه ماتم پوشیده اى ؟ سلیمان دانست که آن دو مرد، فرشتگان خدایند که به تعلیم و تربیت او آمده اند . پس توبه کرد و استغفار گفت . (75) تا حقى نماند یکى از پیغمبران گفت : بار خدایا!نعمت بر کافران مى ریزى و بلا بر مؤ منان مى گمارى ؛ این را سبب چیست ؟ گفت : بندگان را خوب یا بد بلا و نعمت ، همه از من آید . مؤ منان را بلا فرستم تا به وقت مرگ ، پاک و بى گناه مرا بینندن و نزد من آیند . چون بلایى بر کسى مى گمارم ، گناهان وى را به بلاهاى این جهان ، کفاره دهم و بپوشانم . و کافر را نعمت ها دهم تا نیکى هاى او را در این دنیا، پاداش داده باشم که تا چون نزد من آید و مرا بیند، بر من هیچ حقى نداشته باشد و من در گرو نیکوهاى او نباشم . پیغامبر گفت : اگر چنین است ، بهتر آن که همان سان باشد که تاکنون بوده است . (76) همسویى خرج با دخل یکى با بشر حافى مشورت مى کرد که دو هزار درهم دارم و خواهم که به حج روم راءى تو در این چیست ؟ بشر گفت : حج مى روى که در و دشت و بیابان و شهر و دیار تماشا کنى یا رضاى خدا تعالى به کف آرى ؟ گفت : رضاى حق تعالى را مى جویم . بشر گفت : اگر این حج بر تو واجب نیست ، این درهم ها را به وامداران و یتیمان و عیالواران ده تا از آن به مسلمانان راحت رسانى و آسایش آنان فراهم آورى . گفت : نتوانم بشر پرسید: چرا؟ گفت : از آن که به حج ، رغبت بیش ترى در خویش مى بینم . بشر گفت : پس عیان شد که این درهم ها نه از راه درست به دست آورده اى که در راه درست خرج کنى . مالى که نه از راه صواب ، فراهم آید، در راه صواب به کار ناید. (77) اول گناه بشر بن منصور، یک روز نماز مى گزارد . کسى کنار او نشسته بود و نماز وى را مى نگریست . پیش خود، بشر را تحسین مى کرد و حسرت مى خورد . از درازى سجده ها و حالت او در نماز تعجب مى کرد و در دل ، به او آفرین مى گفت . بشر نماز خود را پایان داد و همان دم ، رو به مردى که در گوشه نشسته بود و او را مى نگریست ، کرد و گفت : اى جوانمرد!تعجب مکن . کسى را مى شناسم که چون به نماز مى ایستاد، فرشتگان صف در صف مى ایستادند و به او اقتدا مى کردند. اکنون در چنان حالى است که دوزخیان نیز از او ننگ دارند. مرد گفت : او کیست ؟ گفت : ابلیس . بزرگى گفت : اگر همه شب بخوابید و بامداد در دل بیم داشته باشید، بهتر از آن است که همه شب تا صبح عبادت کنید و بامداد، گرفتار عجب و کبر باشید . اول گناه که پدید آمد، کبر بود که از شیطان سر زد . (78) قیمت چشم و گوش و دست و پا ... یکى ، در پیش بزرگى از فقر خود شکایت مى کرد و سخت مى نالید . گفت : خواهى که ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى ؟ گفت : البته که نه . دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمى کنم . گفت : عقلت را با ده هزار درهم ، معاوضه مى کنى ؟ گفت : نه . گفت : گوش ودست و پاى خود را چطور؟ گفت : هرگز . گفت : پس هم اکنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است . باز شکایت دارى و گله مى کنى ؟!بلکه تو حاضر نخواهى بود که حال خویش را با حال بسیارى از مردمان عوض کنى و خود را خوش تر و خوش ‍ بخت تر از بسیارى از انسان هاى اطراف خود مى بینى . پس آنچه تو را داده اند، بسى بیش تر از آن است که دیگران را داده اند و تو هنوز شکر این همه را به جاى نیاورده ، خواهان نعمت بیش ترى هستى ! (79) مهربانى هاى حق روایت کرده اند که در یکى از جنگ هاى پیامبر (ص ) با مشرکان ، کودکى اسیر شد . او را در جایى نگه داشتند تا تکلیف اسرا روشن شود. آن جا که اسیران را نگه داشته بودند، بسیار گرم بود و آفتاب داغى بر سرها مى تابید. زنى را از خیمه ، چشم بر آن کودک افتاد؛ شتابان دوید و اهل آن خیمه از پس ‍ وى مى دویدند، تا کودک را در آغوش گرفت و به سینه خود چسباند و خود را خم کرد تا از قامتش ، سایبانى براى کودک بسازد . زن مى گریست و کودک را مى نواخت و مى گفت : این کودک ، پسر من است . مردمان چون این ماجرا بدیدند، بگریستند و دست از همه کار بداشتند . شفقت شگفت آن مادر، همه را به اعجاب آورده بود . پس رسول (ص ) آن جا فرا رسید و قصه با وى گفتند . او شاد شد از مهربانى و گریستن مسلمانان و گفت : عجب آمد شما را از شفقت و رحمت این زن بر پسر؟ گفتند: آرى یا رسول الله ! گفت : خداى تعالى بر همگان رحیم تر است که این زن بر پسر خویش . پس مسلمانان از آن جا پراکنده شدند، در حالى که هرگز چنین شاد نبودند. (80) مى بیند و مى شنود على بن الحسین (ع ) چون طهارت مى کرد و وضو مى ساخت ، روى وى زرد مى شد . مى گفتند: اى پسر رسول خدا!این زردى از چیست ؟ مى گفت : آیا نمى دانید که پیش که خواهم ایستاد . و چون زلیخا، یوسف (ع ) را به خویشتن دعوت کرد، پیش تر برخاست و آن بت که وى را مى پرستید، روى پوشانید. یوسف گفت : تو از سنگى شرم مى دارى ، من از آفریدگار هفت آسمان و زمین شرم ندارم که مى بیند و مى شنود؟ و رسول (ص ) گفت : خداى را چنان پرست که گویى تو وى را پیش رو مى بینى ، و اگر این نتوانى ، بارى به حقیقت بدان که وى تو را مى بیند؛ چنان که خود فرموده است : ان الله کان علیکم رقیبا؛ همانا خدا شما را مراقب است و مى نگرد. آبگینه ساری www.bahoo.blogfa.com سروش زارع مازندران ، ساری ، سوربن (81) عبادت بى زحمت قحطى ، همه جا را گرفته بود . قرصى نان یافت نمى شد . در آن حال ، مردى از بنى اسرائیل به کوهى از ریگ در بیابان رسید . پیش خود اندیشید که کاشکى این کوه ریگ ، کوه گندم بود و من آن را پیش قومم مى بردم و آنان را از رنج گرسنگى مى رهاندم . به شهر بازگشت . پیامبر آن روزگار نزدش آمد و گفت : در بیرون شهر چه دیدى و چه خواستى ؟ گفت : کوهى دیدم که از سنگ هاى خرد (ریگ ) انباشته بود. در دلم گذشت که اگر این همه ، گندم مى بود، همه را صدقه مى دادم و قحطى را بر مى انداختم . پیامبر قوم گفت : بر تو بشارت باد که ساعتى پیش ، فرشته وحى بر من نازل شد و گفت که خداى تعالى صدقه تو پذیرفت و تو را چندان ثواب داد که اگر تو آن همه گندم مى داشتى و به صدقه مى دادى ، ثواب مى داد . (82) شکر معرفت عیسى (ع ) بر مردى گذشت که به چندین بیمارى مبتلا بود: نه چشمى داشت که ببیند و نه پایى که راه رود؛ جذام بر سر و روى او زده بود و پوستش ، پیسى داشت . به گوشه اى افتاده بود و مى گفت : شکر آن خداى را که مرا عافیت داد و در سلامت نهاد! عیسى (ع ) بدو گفت : اى مرد!چه مانده است از بلا که تو را از آن عافیت باشد؟ گفت : عافیت و سلامت من بیش تر است از کسى که در قلب وى ، معرفت به حق نیست . عیسى (ع ) گفت : راست گفتى . پس دست به وى مالید و درست و بینا و راست اندام شد . مدت ها زیست و همه عمر را به عبادت خداى تعالى گذراند . (83) همنشین عاشقان عیسى (ع ) به قومى بگذشت . آنان را نزار و ضعیف دید . گفت : شما را چه رسیده است که چنین آشفته اید؟ گفتند: از بیم عذاب خداى تعالى بگداختیم . گفت : حق است بر خداى تعالى که شما را از عذاب خود ایمن کند. و به قومى دیگر بگذشت نزارتر و ضعیف تر . گفت : شما را چه رسیده است ؟ گفتند: آرزوى بهشت ما را بگداخت . گفت : حق است بر خداى تعالى که شما را به آرزوى خویش رساند. و به قومى دیگر بگذشت از این هر دو قوم ، ضعیف تر و نزارتر و روى ایشان از نور مى تافت . گفت : شما را چه رسیده است ؟ گفتند: ما را دوستى خداى تعالى بگداخت . با ایشان نشست و گفت : شمایید مقربان . خداوند مرا به همنشینى با شما فرمان داده است . (84) رنج افلاطون گویند: روزى افلاطون نشسته بود . مردى نزد او آمد و نشست و از هر در سخنى مى گفت . در میانه سخن گفت :اى حکیم !امروز فلان مرد را دیدم که تو را دعا و ثنا مى گفت و مى گفت : افلاطون ، مردى بزرگوار است که هرگز چون او نبوده است و نباشد. خواستم که ثناى او به تو برسانم . افلاطون چون این سخن بشنید، سر فرو برد و بگریست و سخت دل تنگ شد . آن مرد گفت :اى حکیم !از من چه رنج آمد تو را که چنین دل تنگ شدى ؟ افلاطون گفت : از تو مرا رنجى نرسید و لکن مرا مصیبتى از این بتر چه خواهد بود که جاهلى مرا بستاید و کار من ، او را پسندیده آید؟ ندانم که کدام کار جاهلانه کردم که به طبع او سازگار بود که او را خوش آمد و مرا بدان کار ستود؟!تا توبه کنم از آن کار. این غم مرا از آن است که مگر من هنوز جاهلم ، که ستوده جاهلان ، جاهلان باشند. (85) آسوده بخواب دو همشهرى به سفر مى رفتند . یکى هیچ نداشت و دیگرى پنج دینار با خود آورده بود . آن که هیچ با خود نداشت ، هر جا که مى رسید، مى نشست و مى خفت و مى آسود و هیچ بیم نداشت . آن دیگر، پیوسته مى هراسید و یک دم از همشهرى خود جدا نمى شد. در راه بر سر چاهى رسیدند .جایى ترسناک بود و محل حیوانات درنده و دزدان . صاحب دینارها، نمى آسود و آهسته با خود مى گفت : چکنم چکنم ؟ از قضا، صداى او به گوش همراهش که آسوده بود، رسید . وى را گفت :اى رفیق !دینارهاى خود را دمى به من ده تا بنگرم . دینارها به دست او داد . دینارها را گرفت و همان دم در چاه انداخت و گفت : اکنون آسوده باش و ایمن بخسب 

 

نقل از :حکایت پارسیان ازداستان راستان
نظرات (3)
روش تدریس : لینک همه معلمان
امتیاز: 0 0
یکشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 11:16 ب.ظ
سری زدم . موفق باشید.

"روش تدریس" لینک همه معلمان ایران
امتیاز: 0 0
شنبه 22 دی‌ماه سال 1386 ساعت 03:10 ب.ظ
با سلام
از آشنایی با شما بسیار خوشحالم
بی شک زحمات شما قابل تقدیر است.
امتیاز: 0 0
شنبه 15 دی‌ماه سال 1386 ساعت 05:20 ب.ظ
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نظر بدهید
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد